زندانی ِ خویشتن
به کجای این دایره آویزانم!
این قتل گاه سواران ِ بی مرگی
که طعنه به زمین می زند
ازکدامین خیال ِبی رویا
راه یافته به خلوت حوصله ام
گرفتاردر
درون خویش تن ام
خالی از ادراک وجود . . .
رنگین کمانی نیست
در بارانی این
خانه ی ترک خورده!
غبار گرفته
آینه ي
سال های رفته ام را
ریسمان بافته پدر
پهلو می زند به کودکی ام
چه سفید وچه سیاه!
من . . .
یوسف ِ زندانی ي خویش تن ام
----------------------------------------------------------------------
کو شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دٌت ملولم و انسانم آرزوست
گفتیم یافتمی نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافتمی نشود آنم آرزوست
خسته ام ... نیست ام
/زندانی خویشتن/