![]() |
![]() |
|
| شعر - عکس- نقد......و |
|
به یادِ باران
سال ها آسمان و ریسمان به هم بافته درکودکی باواژه هایی تهی و . . . خاکستری!
خاموش درپیراهن مهتاب شاید باران غزل ببارد تا. . .خط ونشانی ومن درتو شعری که نطفه می بند د خیسی ِ تن تبدارم شناور در رگ ها
بهارشعرم اما ناتمام هنوز بی اسم دنیای عجیبی است دریغا . . . بهانه می گیرم بودن و بالیدن را و . . . سپیدابری که برد باران آن معلم . . . آن صنوبر مهربان / الف . بامداد / را
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:30 توسط ن . مسافر |
|
|
به علت بیماری مادرتامدت نامعلومی درخدمت دوستان نیستم.امیدکه درآینده ای نزدیک باشفای مادرپاسخ گوی محبت های شماباشم! باارادت ن - مسافر
*التماس دعا* /شقایق/
شقایق مدت هاست پیچیده ِ در گردباد
نهال هایش پریشان نگران ِ توموری شناور درمقدس خاک
قدم هایش خسته با آرزوئی هزاران رشته نحیف و رنجور در بستر
و. . . شعمدانی تشنه درگلدان چشم به دستانی سپید دارد
دل و جانم بگو . . . دین و ایمانم *مادر* آرام و صبور تسلیم به رضای *اوست*
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:56 توسط ن . مسافر |
|
|
داغی ِ تنهایی ام
هراس ِسرد سایه ها وداغی ِ تنهایی ام تا . . . عصرخاکستری قرن ها سروده ام درتشنگی کوی و بیابان را دریغا قطره ای باران به روی کوکبی تنها به چشمه ایستادم خیره در آیینه آب ژولیده مردی به دامن داشت زرد روی،تب کرده چُنین خسته ازاین ایام و . . . نم نمک اشکی زحسرت در گردش ِ یک. . . پیمانه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:30 توسط ن . مسافر |
|
|
لخته،لخته گُل خون ته مانده آتشی از شب و... نی لبکی! تا کجا باید کشید؟... نگاه کن! چسبیده به تخت این هزاره فراموشی دلتنگ با داغ آرزوهای سوخته مانده در اطاق 57...
وثانیه ها چه صبورند... تن مسلولم درخلوت یک... کُمّای تزریقی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:0 توسط ن . مسافر |
|
|
به بهانه چهلمین روزدرگذشت روانشاد استاد محمدحقوقی بایکی ازکارهای او نقدشعر/دلم گرفته است /ازفروغ فرخزاد به چلِه می نشینیم.روح و روانشان شاد
دلم گرفته است دلم گرفته است
به ایوان می روم وانگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشگها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است نقد شعر
این شعرمجموعه تصاویری است که در یک لحظه-وقتی که شاعر در نهایت اندوه در شب نشسته و همه راهها را مسدود دیده-نوشته شده است. کوششی صمیمانه و شاعرانه برای ایجاد رابطه و رهایی از شب-ولی بیهوده وبی سرانجام. شعری کوتاه-که گویی تمامی زندگی آن زن عزیز را بازگو می کند. فشرده ای و عصاره ای اززندگی و مرگ-عشق و نومیدی . بازبانی نشانۀ صمیمیت محض: دلم گرفته-پرنده مردنی است-کسی مرابه آفتاب معرفی نخواهد کرد-کسی مرا به میهمانی گنجشکهانخواهد برد... وآیا مگر می شود در شعری ده یازده سطری اینهمه سخن گفت و اینهمه رابطه ایجاد کرد؟ شاعری که به چنین مرتبه ای از تربیت ذهنی می رسد و چنین با روح زمان می آمیزد-وهمواره در شعرش کوشش می کند که راه رهایی را بیابد اگر ناگهان در یک لحظه (وقتی که شبانگاه در اطاقش تنها نشسته است) دلش گرفت اصولن ازآن گروه شاعران نیست که بتواند همانجا بنشیند و به آهی وناله ای اکتفا کند و برای اینکه شعری ساخته باشد شعری بسازد- بلکه وقتی ناگهان با خود زمزمه می کند:
دلم گرفته است دلم گرفته است
حس می کند که تمام روح او تکان خورد و به لرزه در آمد. پس حرکت آغاز می شود-چون چاره ای نیست. باید خود را از این /لحظه/ کند و از اطاق بیرون پرید. چون به بیرون می پرد در جلو چشم خود چه می بیند؟ /ایوان/ . اما ایوان /ظرف/ است ومظروف آن چیست؟ /شب/ و فقط شب. لیکن او شاعری نیست که بخواهد بگوید: شب است-تاریک است-چه بکنم-چه نکنم –غصه بخورم- غصه نخورم. واز انجاکه پایان شب سیه سپید است و برای اینکه شعری گفته باشد سرانجام گریزی هم به صبح بزند و والسلام . بلکه او می خواهد با شب رابطه بر قرار کند. زیرا تنها شب است که در پیرامون اوست ونه کلمه/شب/ که وقتی می گوید
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیدۀ شب می کشم
در حقیقت از مجموع کلمات /شب/ و /پوست/ و /کشیده/ و... جمله ای را به صورت /شیء/ درآورده است. گویی حجاب کلمه را برداشته و به عبارت دیگر کلمه را شیء کرده است. چرا که او شاعر است و در چشم هر شاعر واقعی کلمات نه به صورت کلمات که به هیئت اشیاءاند. درست مصداق نظر سارتر. و مبین اینکه-درحقیقت این مفهوم همان سطر آغاز شعر است:/دلم گرفته است/ که این چنین به هیئتی ملموس و محسوس و طبیعی تبدیل یافته و به صورت جمله ای شیء شده در آمده است. چنانکه گویی شاعر برای اولین بار است که با این / شیء/ روبرو می شود. و این حقیقتی است که هر شاعر واقعی شیء را (کلمات شیء شده را) برای نخستین بار است که می بیند زیرا همیشه آنچنان عمیق به شیء می نگرد که به نظر می رسد بی واسطۀ نام (با انگشتان) ایجاد می شود. این است که وقتی انگشتانش را روی پوست کشیدۀ شب می کشد شاید بدان امید است که جرقه ای ایجاد شود-اما نمی شود و به همین لحاظ است که در دنبال آن می گوید:
چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند
چرا که در آغاز شعر نیز دوبار گفته بود:/دلم گرفته است/ و چون از دست کشیدن بر روی پوست شب جرقه ای نمی جهد روشن است که شعر در ذهن او چگونه شکل خواهد گرفت و ادامه خواهد یافت:
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
زیرا شب منطقن جز وسیلۀ ارتباط با آفتاب نیست. ومنطقن هر وسیلۀ ارتباطی رابط بین دو قطب است: قطب اول که شاعر است و لاجرم همۀ عرقریزیش را برای حصول ارتباط انجام داد و قطب دیگر که هیچ فعالیتی نداشت- زیرا با آن بیگانه بود. پس منطقن کلمۀ /معرفی/ مناسبترین کلمه ای بود که می بایست به کار رود. چرا که به کار بردن آن کلمه مستلزم حضور شیء ثالثی است: /کسی/ که به وسیلۀ او به آفتاب /معرفی/ شود- تا از این پس بتواند در هرلحظه ای از شب با آفتاب رابطه برقرار کند. و توجه کنید که این ارتباط دقیق را تصنعن به وجود نیاورده بلکه آنقدر تربیت ذهنی حاصل کرده است که تمام کلمات در ذهن او خود می دانند که کدام کلمۀ دیگر را جذب کنند. این است معنای زندگی با کلمات-زندگی در دنیای اشیایی که جملگی جان گرفته اند و خون پیدا کرده اند. پس اگر در دنبال شعر ادامه می دهد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
این همان .کس/ است که چون شاعر از /شب/ نا امید شد خواست تا او را به کمک بطلبد. چرا که شاعر در این لحظه هیچ فکری جز /رهایی/ از این لحظه را نداشت. بنا بر این میهمانی گنجشکها همان حرکتی است که با دمیدن آفتاب آغاز می شود: گنجشکهایی که آزادند ومیهمانی انها در حقیقت نفس کشیدن در هوای آزادی و /رهایی/ است. سطری که هم خواننده وهم شاعر را ناگهان از فضای شبانه وتاریک شعر در فضای بامدادی پرندگان پرواز می دهد. تا آنجا که گویی آن هر دو از این پس نه پرنده که خود نفس /پرواز/اند. /پرواز/ که در این شعر (از آنجا که شاعرهیچ ارتباطی نتوانست بر قرار کند) سرانجام به لحظۀ توقف خواهد رسید. همان لحظه ای که فبل از ورود در فضای شعر برای شاعروجود داشت. خواست از آن نجات پیدا کند- به بیرون پرید. خواست به وسیلۀ / شب/ رابطه ایجاد کند- ممکن نشد. خواست /کسی/ اورا به آفتاب معرفی کند- بی نتیجه ماند. پس آخرین دوسطر منطقی شعر همین است و نه جز این:
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 2:30 توسط ن . مسافر |
|
|
/زمین خسته/
یکم
وقتی ستاره ها به زمین فرومی ریزند وقتی ماهی ها ازدریا کوچ می کنند ودرختان به شکار می روند انسان را چه کسی فریاد می زند؟
وقتی کبوتران پرپر می زنند وقتی زمین یخ زده هم خوابه ی شب می گردد ودلاله های محبت حرامی یشان راضریح می کنند خدا را چه کسی فریاد می زند؟
دوم
آه دخمه ها بی آمار آلوده دستان بی نشان شقایق ها ستاره دار روزها... خشگ و عبوس! سال ها... برهوت!
دل... درحسرت یک! هوای بارانی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 5:30 توسط ن . مسافر |
|
|
به سوگ استاد محمد حقوقی شاعرومنتقدٍ پیشکسوت که عصرروز دوشنبه 8/4/88 ساعت17:20 دربیمارستان خورشید اصفهان به ملکوت اعلاء پیوست نشسته ام روحش شادو رهش پررهرو باد.
چکیده ای اززنگی نامه پربار استاد محمد حقوقی استاددرسال 1316دراصفهان به دنیا امدوتحصیلات ابتدایی ومتوسطه را در همان شهر وتحصیلات عالی رادرتهران (دانشسرای عالی-رشته ادبیات فارسی) به انجام رسانید.سپس به عنوان دبیرادبیات عازم زادگاه خود شد وچند سالی دردبیرستانهای انجابه تدریس پرداخت. ازسال1349به تهران بازگشته ضمن تدریس درپایتخت بامطبوعات ادبی ورادیووتلویزیون نیز به همکاری پرداخت. شادروان حقوقی ازکودکی شعرمی گفت وخاصه در قصیده سرایی تسلط بسیارداشت. درپایان تحصیلات دانشگاهی خودبه شعرنو رو آورد واز آن زمان در اثبات حقانیت شعرنو-چه بااشعارخودو چه طی مقالات متعدد کوشش وافری کرده است. از میان مقالات وی خاصه باید به مقاله مفصل (کی مرده کی به جاست؟)جنگ اصفهان شماره سوم سال1345اشاره کرد. این مقاله که نگاهی کلی به تاریخچه شعرنوایران است برای اولین باردرتاریخ نقد شعر فارسی معیارهای عملی دقیقی برای تعین ارزش شعراین زمان به دست می دهد. مجموعه نوشته های فراوانی از استاد حقوقی چه به صورت شعر وچه به صورت مقاله ونقد به چاب رسیده همچون زوایاومدارت-فصلهای زمستانی- شرقی ها-چهره های شعر امروزو...مجموعه نوشته های دیگر . پرواز ملکوتی این سربازرشید ادبیات ایران رابه همه مردم هنردوست وخانواده محترم ایشان تسلیت گفته وازدرگاه خداوند متعال شادی روحش راخواستاریم رهش پر رهروباد. منبع:شعرنواز آغازتاامروز
مترسک به یغما برده جنگل...!
باغ... دلتنگ!
/ بزرگ گوهر/ پیداست
بی داد را عشقم وطنم ایران...! . . . دلتان سبز... باد پیچید در ابر و... جوانانم! پُل زده اند برشب...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:30 توسط ن . مسافر |
|
|
تولّدبزرگ ******* تانگاه سبز فواره ها رویش نیلوفریست دردل! و...اذان! بربلندای گلدسته ها بی قرارحسّی جوشید به جانم پیراهنی از نور پشت آبی نفس ها
ترانه عشق برزبان زیبا جهانی درچشم پروازی تا... ناپیدا ترین . . . رازجهان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:0 توسط ن . مسافر |
|
|
/ خواب های نرگسی / ر خاموش وبی صداست شهر / ستاره / ها یخ زده اند وشب / خورشید / را
داسها به دیوار اویخته اند و....... کشاورزان در خیال خود زمین های خشکیده شان را در باران می شویندو....... خواب های / نرگسی / می بینند ! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:7 توسط ن . مسافر |
|
|
/ خاتون /
گم کرده خاتونم را باغچه دلم را و.......
هرازچندی درخواب میزند اتش / فراموش نشده زخم دلم را/
خبرامدانجابود پشت ان اب های دور توی یک باغ فریب
/ای....... وای / / دلم از ریشه برید / / خانه ام شد خراب /
باغ و باغدار کجاست.......؟ خوشه انگور
پرسیدم از شبان زدبه کوه و..... خوابید صدا / تیری ز پی اش روان / آیا.......
هست کسی ؟ دهد قطب نمائی به من؟ تا بیابم پوستینم را / ان گرمترین جامه تنم را /
/ هست دستی /؟ تابسوزانم باغ اش را
خانه اش را و.......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:30 توسط ن . مسافر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تو را من چشم در راهم . . .
|
| پیوندهای روزانه |
|
پدرشعرنو نیما یوشیج سنگ صبور نجوای شبانه ام احمدشاملو بانوی شعر مدرن فروغ فرخزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|